لحظه اي بينديش
دراين دنياي بي حاصل چرا مغرور ميگردي / سليما ن گر شوي آخر،نصيب مور مي گردي
به دنيايي كه مردانش عصا ازكور ميدزدند / من ازخوش باوري آنجا محبت جستجو كردم
عصا گر خم شو د هر دم به گو ش پير ميخواند / مگر درخواب بينيد بار ديگر نوجواني را
نظر كردن به درويشان بزرگي كم نميگردد / سليمان باهمه حشمت نظرميكرد برموران
وفاي شمع را نازم كه بعدازسوختن هر دم/به سرخا كستري درحسرت پروانه ميريزد
دررفاقت با وفا بودن شرط مردانگيست/ورنه بايك استخوان،صدسگ رفيقت ميشوند
اگركمسوشودچشمي،بارعينك ميكشدبيني/زبيني بايدآموزي ره همسايه داري را
خنده برلب ميزنم تاكس ندانددرد من / ورنه اين دنيا كه ماديديم،خنديدن نداشت
من ازروييدن خارسرديوار دانستم /كه ناكس كس نميگردد،بدين بالا نشينيها
هر خطا از چشم آید عذر میخواهد لبت / تلخی بادام را شِکَر تلافی میکند
تاتواني درجهان يكرنگ باش / قالي ازچندرنگ بودن،زيرپا افتاده است
کوه ازبالانشینی رتبه ای پیدانکرد/جاده ازافتادگی ازکوه بالامیرود